جستجوي پيشرفتهبرو جستجو
 ÝÑã ÏÑ ÎæÇÓÊ ÇÔÊÑǘ ÌåÇä ÇÞÊÕÇÏارتباط با ماآرشيوشناسنامه صفحه اصلي
تاریخ 1388/11/20 - روزنامه مستقل سراسري صبح ايران (سه شنبه) نسخه شماره 3532

  نگرشي بر اخلاق در کودکان 
 استاد: دکتر حسن احدي--- دانشجو: پروانه بني يعقوب ( قسمت دوم)

کلبرگ در راستاي پژوهش هاي متعدد خود روشن ساخته است که کودکان و نوجوانان در فرايند قضاوت اخلاقي از سطح معيني عبور مي کنند و هر سطح بر حسب تفاوت هاي کمي به دو مرحله تقسيم مي شود. به طوري که گسترده تحول اخلاقي فرد از کودکي تا بزرگسالي واجد سه سطح و شش مرحله اخلاقي مي شود. بر اين اساس آدمي بر حسب مجهز شدن به ساخت هاي شناختي، واجد ظرفيتهاي جديد در گستره قضاوت اخلاقي خود مي شود. تنها تفاوتي که بين استدلال عقلاني و استدلال اخلاقي وجود دارد اين است که ساختارهاي شناختي فرد به گونه اي در ساختار ذهني مستقر مي شود که هيچگاه بر حسب شرايط و موقعيت هاي خاصي بازگشت نمي يابد و يا دچار پس روي و تثبيت در مرحله خاصي نمي شود. بر خلاف فرايندهاي عاطفي و اخلاقي که فرد آدمي بر حسب شرايط خاص و فشارهاي رواني و اجتماعي به مراحل پيشين بازگشت مي کند، بدين معني که فرد بزرگسالي که از نظر قدرت عقلاني به هوش انتزاعي رسيده است، چه بسا بر اثر منافع اقتصادي وشرايط  عاطفي به مراحل اوليه وسطح زيرين اخلاق تنزل مي يابد، براي مثال ممکن است عمل خيري را براي پاداش مادي که مربوط به مرحله اول رشد اخلاقي است آنجام دهد، در حالي که هيچ گاه همان فرد از نظر هوش و عقلانيت به مراحل پايين تر رجعت نمي کند، مگر اين که اختلالي در ساختار رواني، مغزي و دستگاه عصبي او رخ داده باشد. در واقع، مي توان گفت مراحل تحول اخلاقي بر حسب منافع و شرايط مختلف فرد قابل برگشت و تثبيت در مراحل پايين تر است، اما اين وضعيت را در مراحل تحول عقلاني ( بدون آسيب هاي مغزي) نمي توان مشاهده کرد.
     يک فرد بهنجار و رشد يافته که خواهان خود شکوفايي  و رسيدن به تعالي عقل و اخلاق خويش است، بايد به موازات رشد عقلاني، اخلاق خود را نيز ارتقا» دهد و از رجعت به مراحل پايين تر ارزش هاي اخلاقي، حتي به قيمت از دست دادن منافع خود اجتناب کند. به عبارت روشن تر، همان طور که مثلا کودک 8-9 ساله از نظر عقلاني در سطحي از هوش به سر مي برد که مي تواند تغيير شکل ظاهري در کميت اشيا» را به رغم ثابت ماندن ماهيت آن در ذهن خود پايدار نگه دارد، نگهداري ذهني(قدار ماده علي رغم تغييرات ظاهري، مانند نگه داشتن وزن يک گلوله خمير در ذهن خود با وجود باريک شدن، پهن شدن، ريزريز شدن و دراز شدن ) بايد بتواند در بعد تحول اخلاقي و استدلال قضاوت اخلاقي، يک نيت خيرخواهانه در عمل اخلاقي را از نيت بد خواهانه، برخلاف ظاهر يکسان عمل، متمايز کند و در واقع نيت را از نتيجه عمل جدا سازد. پيداست که چنين توانمندي انتزاعي  مستلزم کسب ساخت هاي منطق عملياتي در ذهن است و او اگر واجد چنين منطقي شود، هيچ گاه بر اثر تغيير ظاهري، حکم به تغيير ماهيت اشيا» يا شيئي نمي دهد. به همين سياق، اگر فرد در مسايل اخلاقي، در مقام قضاوت عادلانه و منطبق بر عقل سليم قرار گيرد، نبايد از مسايل عقلاني خود عدول کند.     ليکن پژوهش هاي" بين فرهنگي" و " درون فرهنگي" نشان داده است که گاه افراد بزرگسال بر حسب منافع شخصي و گروهي و حتي بر حسب تعصبات قومي و نژادي از اصول منطقي در قضاوت اخلاقي عدول مي کنند و راهي مراحل ابتدايي اخلاق در حد استدلال اخلاقي يک کودک چهار پنج  ساله مي شوند و اگر چنين رجعتي در مقام قضاوت هوشي و عقلاني رخ دهد، قطعا با بر چسب عقب مانده، کودن، کند ذهن و  ...   مواجه مي شود، حال آن که بارها و بارها اکثريت عظيمي از افراد جامعه به مراحل اوليه رشد اخلاقي بازگشت مي کنند، بي آن که چنين برداشتي از آن ها در ذهن خطور کند. سئوال اين جاست که چه عوامل و زمينه هايي وجود دارد که مانع همبستگي و هماهنگي متوازن و متعادل بين تحول عقلاني و سطح قضاوت اخلاقي فرد مي شود؟ يا به عبارتي روشن تر، چگونه است که حکم عقلاني ( استدلال لفظي و کلامي ) يک فرد با رفتار عقلاني يا عمل هوشمندانه او همخوان است، در حالي که حکم اخلاقي ( استدلال کلامي و ظاهري) با رفتار اخلاقي (عمل و کردار اخلاقي) دچار ناهماهنگي مي شود؟
اگر بتوان پاسخي براي اين سئوال اساسي به دست آورد، به گونه اي که راهبردهاي عملي و عيني آن نيز قابل انتقال و آموزش باشد و دروني کردن و وجداني کردن آن را نيز در ضمير انسان به گونه اي پايدار و ثابت به وديعه نهد، شايد بتوان ادعا کرد که زير ساخت هاي بنيادي بهداشت و روان و سلامت نفساني و در پي آن سلامت اخلاقي جامعه بشري محقق مي شود. اما مشکل اساسي و مانع عمده اين راهبرد تربيتي عدم هماهنگي بين حکم اخلاقي و رفتار اخلاقي است.
اگر بين گفتار اخلاقي و کردار اخلاقي فاصله اي نباشد، ديگر مشکلي به نام انحرافات اخلاقي و جرمها و جنايتهاي اجتماعي و در نتيجه، خود خواهي و فساد اخلاقي وجود نخواهد داشت.
2 - ديدگاه ها و نظريات روان شناختي در باب تحول اخلاقي
الف - تحول اخلاقي از  نظر پياژه :  مطالعات پياژه در مورد قضاوت اخلاقي در کودک اولين بار در سال 1932 انتشار يافت. يافته هاي پياژه در اين دلالت بر اين دارد که تحول اخلاقي در طول يک رديف "ساخت هاي شناختي"  رشد مي يابد و در هر مرحله، شکل، طرح و ساخت مشخص خود را دارد. از اين رو، تبيين مراحل تحول اخلاقي کودک مانند ديگر ابعاد تحول رواني او تابع تغيير ساخت هاي شناختي و پديد آمدن ترازهاي تازه توانايي هاي عقلي است.
پياژه اعتقاد دارد که اخلاق درست مانند هوش، بازي و زبان در خلال مراحل متوالي و به صورتي نظامدار تحول مي يابد. هر مرحله متوالي منجر به مرحله بالاتري از آگاهي اخلاقي مي شود و همچنين هر يک از اين مراحل بستگي به تحول شناختي کودک دارد.
نخستين دوره از رشد اخلاق، "ناپيروي"  نام دارد که طي آن دستورات و اوامر اخلاقي در نزد کودک اعتباري ندارد و او تنها از خواسته ها و تمايلات و خوشي و لذت خويش پيروي مي کند. دوره اي که کودک هيچ گونه احساس تبعيتي از قواعد ندارد. در اين فاصله چون ساخت هاي رواني کودک چندان توسعه نيافته و الگو هاي روابط اجتماعي نيز در وجود او شکل نگرفته است، کودک از آنچه خود به آن گرايش دارد پيروي مي کند و در اين دوره معمولا هيچ گونه دستور اخلاقي را نمي پذيرد و تقريبا مقارن با دوره اول تحول شناختي (دوره حسي- حرکتي ) است. در اين دوره کودک داراي حالت " خود ميان بيني" است که در سال هاي نخستين اين دوره، خود ميان بيني به صورت کنشي منفي جلوه گر مي شود، اما با نقشي سازنده و مثبت تامين کننده نوعي سازش است. اين خود ميان بيني عقلي يا اخلاقي راه را بر روابط متقابل که وابسته به زندگي اجتماعي و ترقي است مي بندد.
ادامه دارد


نسخه چاپي ارسال به دوستان
 
سياسي
خبر و دانشگاه
دانش و پژوهش
اقتصاد و بازار
مرز پرگهر
دريچه هنر
آزمون و سنجش
ورزشي و در قلمرو ورزش
آگهي هاي روزنامه